ترنم
پنج شنبه تو کلاس نشسته بودیم که شیرین گفت بچه ها چرا نمیاید یه شب با هم بریم بیرووون ؟؟!! من و نسیم از خدا خواسته گفتیم کی گفته نمیایم ؟!! ما هستیم ! شام با شما ! شیرین گفت الویه درست می کنم بریم پارک ! . جمعه صبح بابابزرگ بیمارستان جراحی داشت ، ظهر رفتیم دیدنش ، برگشتم خونه آماده شدم ، قرارمون شیش و نیم بود ، شد هفت ! من و هانی قبل از هفت از خونه اومدیم بیرون ، تو راه نسیم زنگید گفت هفت و نیم ! رفتیم دنبال شیرین و احمد ، چند دقیقه هم پایین منتظره شیرین و احمد شدیم ، وقتی رسیدیم پارک ساعت هشت شده بود... شیرین الویه درست کرده بود ، خیلی خوش مزه بود ، فکر نمی کردم بلد باشه به این خوبی درست کنه ! کلی گفتیم و خندیدیم ، خیلی خوش گذشت ، هرچند اولین بار بود که هانی با احمد و شیرین بیرون میومد و اولش انگار یه خورده خجالت می کشید... نسیم اینا رو هم که قبلاً دیده بود و یه صبح تا شب با هم بیرون بودیم ، هیچ وقت اون روز رو یادم نمی ره ، هانی هم همین طور ، جزء قشنگ ترین خاطرات با هم بودنمونه... یه روز به یاد موندنی واسه هردومون... (تو یکی از پست ها خاطرات اون روز رو می نویسم ، البته با رمز ! ) وقتی از پارک بر می گشتیم ، چون نسیم و ارسلان رو هم رفته بودیم برسونیم ، مسیر خیلی طولانی شد ، منم خیلی خسته بودم ، داشت خوابم می برد ، سرمو گذاشتم رو پای هانی ، همون طور که رانندگی می کرد نگاش کردم ، داشتیم حرف می زدیم ، گفتم چی می شد حالا دوتایی می رفتیم خونه ی خودمون ، شب از پیشم نمی رفتی ؟ هانی گفت وای اگه اینجوری بود که عالی می شد و ... دیگه هیچی نفهمیدم ! خوابم برده بود ! اومدیم تو ، هانی چن مین نشست ولی زود رفت از وقتی چش باز کردم شبا من و موبایلم با هم می خوابیدیم !!! چه شبایی که از خواب نپریدم و هنوز چشامو باز نکرده با دستم دور و بر بالشت دنبال گوشی می گشتم و بد یه چشممو ، اونم نصفه باز می کردم و صفحه گوشی رو نگاه می کردم ببینم کسی زنگ نزده با پیام نداده باشه !!! چه شبایی که با دستم پیداش نمی کردم و از ترس اینکه چه بلایی سر گوشی م اومده کاملاً از خواب می پریدم !!! چه شبایی که توی اوج خواب با تک زنگ های دوستام از خواب پریدمو بعد گوشی رو سایلنت کردم و تخت خوابیدم !! چه شبایی که از عصابانیت گوشی رو با تمام قدرت به زیر تخت پرتاب کرده بودم !! چه شب ها و روزهایی که با بچه ها گوشی هامون رو به طرف هم پرت می کردیم و سپرمون فقط یه بالشت بود !! چه شب هایی که گوشی م حالش خوب نبود و شارژ نمی شد و بالاسرش بیدار موندم تا حالش خوب شه !! کی می دونه چی کشیدم وقتی عموم گوشی م رو از توی جوی آب درآورد و یک ماه تمام گوشی م تو کما بود !! اون آخریا تصمیم گرفته بودم اعضاش رو هم هدیه کنم که همون روز آخر به هوش اومد و در کمال ناباوری روشن شد!! چقدر علاقه م به گوشی م بیشتر شد وقتی احساس می کردم هانی تو گوشیمه و شبا که می خوابم دلم به همین خوش بود که هر لحظه دلم تنگ شد می تونم با هانی ارتباط برقرار کنم و ... خلاصه اینکه گوشیم ، رفیق و همدم شبهای تنهاییم با کمال تأسف درگذشت !! و من دیشب برای اولین بار در طول هشت ، نه سال گذشته بدون هرگونه وسیله ارتباطی با بغض به خواب فرو رفتم !!! . امروز می خواستم برم شلوار بخرم ، هانی اومد دنبالم با همدیگه رفتیم ، اولین شلوارو که پام کردم هانی گفت قشنگه ، همون رو خریدم ... با هم اومدیم خونه ما ، ناهار خوردیم ، اومدیم تو اتاق که هانی بخوابه ، منم زبان بخونم ، قرار شد برم یه کاری انجام بدم و برگردم که هانی می گفت زود برو و بیا ! ولی من می خواستم اون موقع یه خورده با هم حرف بزنیم تا هانی خوابش ببره بعد برم ، هنوز هیچی نگفته بودم ، داشتم نگاهش می کردم که بهم گفت برو دیگه ! چرا این جوری نگاهم می کنی ؟؟!!! بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق اومدم بیرون ، رفتم تو حیاط ! خیلی ناراحت شدم !! گریه م گرفت اومدم تو خوابیده بود ، یه خورده زبان خوندم ، پهلوهام خیلی درد می کرد ، الانم درد می کنه ! نمی دونم چرا اینطوری شده ، یه خورده دراز کشیدم ، تشک برقی رو گذاشتم رو پهلوهام ، داغ می شد دردش کمتر می شد... . عصر رفتم زبانکده ، اولین نفر که واسه درس پرسیدن اسمشو خوند ، من بودم !!! بهم الهام شده بود ازم درس می پرسه ! هانی هم که همون موقع رفت خونه شون ... ازون موقع که اومدم هم نشستم پا کامپیوتر !!! پهلوهام درد می کنه ه ه ه برم دیگه ! خوابم میاد ! دومین شب بدون گوشی !! دفترچه کارشناسی ارشد کنار دستم روی میزه ، چه فکرا داشتم واسش ! با خودم می گفتم این ترم که تموم شد ، می شینم می خونم واسه ارشد ، با رتبه ای که پارسال آزمایشی گرفتم هم امسال اگه یه خورده بخونم حتماً قبول می شم ! اما نشد ! از تیرماه که آخرین امتحانم رو دادم تا الان که چهار ماه می گذره ، به جز زبان ، هیچ درسی نخوندم ! کارای فارغ التحصیلیم هم نصفه نیمه مونده ! وقت دانشگاه رفتنم نداشتم! . دوشنبه روز خوبی بود ، صبح رفتیم ساحلی ، ظهر با هانی رفتم خونه شون ، شب هم با مامان رفتم بیرون ، تا اینجاش خوب بود ، ولی شب یهو دلم گرفت ، بدجوری هم گرفت ، زنگ زدم به هانی ، یه خورده حرف زدیم ، نمی دونم چی شد یهو هردومون یاده مشهد افتادیم ، دلم فضای اونجا رو می خواست ، دوست داشتم اونجا باشم ، توی حرم امام رضا ، اشکام داشت می ریخت ، هرچی هانی می گفت گریه نکن نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم ، فقط یه لحظه برای خدافظی اونم نه کاملاً تونستم جلوی اشکام رو بگیرم ، تلفن رو که گذاشتم سر جاش رفتم رو تختم ، پتو رو کشیدم رو سرم و باز بی اختیار اشکام می ریخت... نفهمیدم چطور خوابم برد ، احساس کردم یکی داره تو اتاقم مهتابی خاموش روشن می کنه ! یکی دو بارم نه ! پشت سر هم روشن ! خاموش ! روشن ! خاموش ! همونطوری تو خواب داشتم فکر می کردم کی داره همچین کاری می کنه ، که با یه صدای خیلی وحشتناک ، بازم تاکید می کنم خیلی وحشتناک !!! همونطوری که از خواب پریدم ، روی تختم نشستم !!! فکر کن ! اوج خواب باشی ، یهو از ترس بشینی !!! اطرافم رو نگاه کردم ، اتاق تاریک تاریک بود ، شاید به فاصله ی صدم ثانیه ، نور آبی همراه با صداهای وحشتناک اتاق رو روشن می کرد !!! صدای مامان و بابا رو شنیدم ، بعد هم داداش ، همه بیدار شده بودن ، رفتم تو هال ، بابا داشت در رو باز می کرد ، چه بارونی ی ی ی بود ! از همه طرف می بارید ، ماشین که زیر سقف پارکینگ بود ، طوری خیس می شد که انگار هیچ سقفی وجود نداشت ! توفان شده بود ، برق هم رفته بود ! همه برگشتن تو اتاقاشون ، من که خیلی ترسیده بودم !! رفته بودم زیر پتو ، با خودم می گفتم الانه که یکی از این صاعقه ها بخوره به خونمون و خشکمون کنه !!! عاشق رعد و برقم !! اما اون شب خیلی ترسیدم ! رعد و برق خیلی بی مقدمه از خواب پروندم و باعث شد تا صبح از ترس زیر پتو بمونم !!! . صبح سه شنبه ، بارون ادامه داشت ، اما دیگه وحشتناک نبود ، قشنگ بود ، دوست داشتم همچین بارونی رو ... با مامان رفتیم بیرون ، استاد زنگ زد گفت ظهر میای سالن دیگه ؟؟ گفتم بله ! برگشتم خونه آماده شدم ، اولین جلسه بود ، اولین باری که به عنوان مربی همون کلاس ، قرار بود کلاس رو شروع کنم ، البته من و زهرا (دختر خاله م ) با هم این کلاس رو داریم ، چون تعداد شاگردها زیاد هست ... حین آماده شدن ، فکر می کردم که چطوری کلاس رو شروع کنم ! مهربون و خوش اخلاق ؟ یا خیلی خشک و جدی و شایدم یه خورده بداخلاق !! آخر هم به این نتیجه رسیدم که چون جلسه ی اول هست ، اگه یه خورده جدی و رسمی باشم ، بهتر می تونم کلاس رو کنترل کنم ، هیچ کلاسی بدون شوخی و خنده و وقت آزاد هم که جواب نمی ده ، پس شوخی های کوتاه بین کلاس باشه برای جلسات آینده... کلاس رأس ساعت دو و نیم شروع شد ، من و زهرا رو به روی بچه ها ، همه احترام دادن و قرار شد زهرا نرمش بده ، زهرا نرمش می داد و من حواسم به بچه ها بود که حرکات رو درست انجام بدن و همه هماهنگ باشن و در کل نظم داشته باشن ... چند نفر دیر رسیدن که اجازه ندادم وارد کلاس بشن ! بعد از نرمش ، یه خورده باهاشون صحبت کردم ، چند نفر از بچه ها با لباس ورزشی بودن اما نه تکواندو !! گفتم از جلسه ی بعد کسی که لباس تکواندو تنش نباشه اجازه ی ورود به کلاس نخواهد داشت ! گردنبند و گوشواره و انگشتر و ... هم نبینم !! از ابتدا تا پایان کلاس صدای موبایل نشونم ! با احترام وارد کلاس می شید ، با احترام هم از کلاس خارج می شید و ... بچه ها رو به دو گروه تقسیم کردم ، یک گروه رو زهرا آموزش می داد و گروه دیگه رو من ! بعضی ها خوب بودن ، زود یاد می گرفتن ، بعضی ها هم آدم رو کفری می کردن تا یه چیزی یاد بگیرن !! قرار شد بعد از چند جلسه گلچین بشن !! آخه حوصله ی شاگرد تنبل ندارم ! ازین که یکی به خاطر وقت گذرونی بیاد سر کلاس بدم میاد ! کسی که وارد کلاس می شه باید تمام توجهش به کلاس باشه ! آخه کلاس که اجباری نیست که ! اگه کسی این اصول رو رعایت نکنه خیلی بهم بر میخوره ، احساس می کنم داره به این ورزش بی احترامی می کنه ! خلاصه اینکه در این مورد تعصب خاصی دارم ! . بعد از باشگاه ، رفتم آموزشگاه ، اولین جلسه ی کلاس "ممیزی ایزو" بود ، من و نسیم و شیوا و شیرین و مرضیه بودیم ، بعد از مدتها دوستام رو دیدم. کلاس خوبی بود ، خوشم اومد ، هرچند سر کلاس ، توی وقت آنتراک ، استاده که حضور غیاب می کرد اسم من نبود !! بعد از اون هم آقای "م" که مسئول آموزشگاه بود ، اومد گفت اونایی که اسمشون تو لیست نبود لطفاً از کلاس بیان بیرون !! هیشکی از جاش تکون نخورد !! گفت لیست بیست و پنج نفره ولی سی و هفت نفر سر کلاس نشستن ! بازم هیشکی از جاش تکون نخورد ! بین اون همه آدم آقای "م" به من گفت خانوم "س" اسم شما تو لیست بود ؟؟ گفتم نه !! گفت تشریف بیارید بیرون ، بقیه هم همین طور !! داشتم از جام بلند می شدم که گفت نه شما بشینید !!! بقیه رفتن ! بعداز کلاس رفتم پرسیدم باید چکار کنم ؟؟؟ گفتن مدارکتون کامل بود ؟؟ گفتم بله !! پرسید اسم کوچیکتون چی بود ؟؟ گفتم فاطمه !! گفت بفرمایید شما مشکلی ندارید ! * "م" قبلاً تو دانشگاه هم کلاسیمون بود ، برای پایان نامه هم خیلی بهم کمک کرد... . هانی زنگ زد گفت می رم خونه تون ، رسیدی بریم بیرون ، زود پریدم تو ماشین و به سوی خونه ... رفتیم بیرون ، اول شام خوردیم ، بعدشم رفتیم سرویس خواب دیدیم ، خیلی خوش گذشت ، دیشب واقعاً بهم خوش گذشت ، هرچند بعد از اینکه منو رسوند خونه ، بازم دلتنگ شدم ولی در کل روز و شب خوبی بود ... . تا بعد ... بالاخره بارون بارید !!! خیلی خوب بود... پنج شنبه بازم رفتیم یه شهرستان دیگه ! خونه ی اون یکی مامان بزرگ هانی ، اینم حدود صد کیلومتر راه بود. این دفعه هیشکی باهامون نیومد ، من و هانی تنها بودیم ، خیلی خوش گذشت ، اصلاً متوجه نشدیم کی رسیدیم !! خونه ی مامان بزرگ هم خوب بود... عصر برگشتیم ، قرار بود شب با مامان اینا بریم جشن ، که مامان گفت کار دارم ، نمی ریم ! منم که خسته بودم ، زود خوابیدم ، جمعه قرار بود هانی با مامان ایناش ناهار بیان خونمون ، از صبح که بیدار شدم ، در حال درست کردن سالاد بودم ، مامان هم دو نوع برنج و سوپ درست کرد ، کوبیده و جوجه هم آماده کرد ، فقط کباب کردنش مونده بود که اونم با من بود ، هانی اومد... من و هانی رفتیم تو حیاط پشتی که کباب ها رو آماده کنیم ، بقیه هم سفره رو می چیدن ، در رو یادمون رفت ببندیم ، هانی هم آتیش رو یه خورده باد زد ، یهو هر چی دود بود ، رفت تو خونه !!! برای هانی : . من اخر رفتم زبانکده !! چهارشنبه زهرا کلی اصرار کرد که رفتم ! شنبه هم که هانی خونمون بود ، هرچی من می گفتم نمی خوام برم ، هانی می گفت باید بری ! اصرار هم فایده نداشت ! رفتم دیگه !!! . شنبه هوا خیلی خوب بود ، همش ابری بود ، هانی گفت بریم بیرون ورزش کنیم ، اومد دنبالم ، رفتیم پارک ساحلی ، هیییشششکی اونجا نبود ! آخه ظهر رفته بودیم !! هرچی مسابقه می دادیم هم هانی برنده می شد ! برای هانی : خب الکی می ذاشتی من برنده شممممممممم . در کل خیلی خوش گذشت ! دلم می خواد هر روز بریم اونجا ، البته به شرط خوب بودن هوا ! تازه ه ه ه می خوام به هانی تکواندو هم یاد بدمممم ، اگه پسر خوبی باشه بهش کمربند هم می دمممم . امروز صبح رفتیم بازار ، ساعت هانی رو گرفتیم ، منم یه مانتو به سلیقه ی هانی خریدم ، خیلی خوشگله ه ه ه ه ه آخرم ظهر تو راه باشگاه ، استاد زنگ زد گفت ، فولاد بازی داره ، گفتن کسی تو ورزشگاه نمونه !!!! اینم از اولین روز کاری بنده !!! با زهرا رفتیم پیش نسیم ، خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودیم ، یه نیم بیشتر پیشش نبودیم ، ولی خیلی خوش گذشت... . همین دیگه ! فعلاً ... سلام ازون روز که آرزو کردم بارون بباره ، یهو هوا ابری شد !! اما دریغ از یه بارون درست و حسابی ! فقط چند قطره بارید ، که ماشین منو که تو پارکینگ نبود ، کثیف کنه ، همین ! تازه با قطراتی که معلوم نبود بارونه یا گِل !! نمی دونم چرا امسال هوا سرد نشده هنوز ! پارسال همین موقع ها بود که خاله ی مامان فوت شد ، آخی ی ی چه زود گذشت ! یادش بخیر ! خیلی خانومه خوبی بود ، خیلی آروم و مظلوم بود ، بیچاره زیادم پیر نبود ! یادمه مامان با بغض از خواب بیدارم کرد گفت خاله فوت شده ، می تونی منو ببری خونه شون ؟! پاشدم ، اون روز هوا سرد بود ، بارون هم می بارید ، اونم چه بارونی ی ی ی ! ولی امسال ... خدا رحمتش کنه ... . شنبه رفتیم شهرستان ، تو راه همش رعد و برق می زد ، از یه جایی هم کناره های اتوبان همش خیس بود ، کلی بارون باریده بود ، شیشه ماشین رو کشیدم پایین ، دستمو گرفتم بیرون ، هوا خیلی خوب بود ، به هانی گفتم کولر رو خاموش کنه ، همون موقع بوی خاک خیس خورده فضای ماشین رو پر کرد ، بوی بارون می یومد ، آخ که عاشق این بو هستم ، بهم انرژی می ده... عاشق صدای رعد و برقم ... شمردن رو دوست دارم وقتی نور رو می بینم و برای تخمین زدن فاصله ی اون ابر تا زمین ثانیه ها رو می شمرم... کلاً هوای بارونی رو دوست دارم ... . شهر خوبی بود ، اولین بار بود می رفتم اونجا ، خیلی جاهاش بهم خوش گذشت ، بیشتر از همه شبش خوش گذشت که می خواستیم بخوابیم !!! تا صبح بیدار بودیم ! همون اولش واسه چن لحظه خوابم برد ، هانی بیدارم کرد ، دیگه خوابم نبرد ! تازه فکر می کردم صبح شده ! از هانی پرسیدم چقدر خوابیدم ؟ گفت دو دقیقه !!!! همین طوری که داشتم نگاش می کردم ، خوابش برد !! منو از خواب بیدار کرده بود ، بد می خواست به همین سادگی بخوابه !!! بیدارش کردم و کلی سربه سرش گذاشتم ... ازین جا به بعدش رو یادم نمیاد چطوری خوابمون برد !! ساعت ۹ هم بیدار شدیم ، چشام از بی خوابی می سوخت ، تو راه همش خمیازه می کشیدیم هردومون !! دیگه وقتی رسیدیم اومدیم خونه ی ما ، نهار که خوردیم ، هرکدوممون یه طرف بیهوش شدیم تا عصر !!! . اونجا خونه ی دو تا از فامیلای هانی اینا هم رفتیم ، فامیل که چه عرض کنم ! یکی شون ، خواهره زن دایی هانی بود ، اون یکی هم داداشه زن دایی شون بود ... یکی شون بهم یه مانتو سنتی داد ، یکی شون هم یه بلوز ، که هر دوتاشون اونقدر بزرگ هستن که منو هانی با هم توشون جا بشیم !!! درسته که منو ندیده بودن ولی دیگه تو این دوره زمونه که دختر اینقدر چاق پیدا نمی شه که !!! هانی می گه بذار واسه وقتی چاق شدی !!! می گم من اگه صد ساله دیگه هم بگذره عمراً انقدر چاق بشم !!! نهایتاً ۶ کیلو بیشتر بشم که مثلاً بشم پنجاه و پنج کیلو !! که اونم باز عمراً !!! واایییییی بلا به دووووررررر ! فکر کن ! من ۵۵ کیلووووو !! نه ه ه ه ه !!! به هر حال دستشون درد نکنه ! من که انتظاری نداشتم ازشون ! . استاد دو روز در هفته بهم کلاس داده ، از هفته ی دیگه شروع می شه ... . اگه امروز هم زبانکده نرم ، فیلد می شم !!! حوصله ندارم برم خب !!! سلام پست قبلی رو که نوشتم ، هانی (همسری) زنگید گفت میای با مامان اینا بریم خونه مامان بزرگ اینا (شهرشون ۱۰۰ کیلومتری ما هست) ، گفتم باید به مامانم بگم ، خبرت می کنم ، پاشدم رفتم سراغ مامان ، خواب بود، رفتم جلو آیینه ، چشام قرمز شده بود ، زیرشم سیاه ، هم گریه کرده بودم ، هم سردرد داشتم ، هم دلدرد ! یه عالمه قرص و دارو هم خورده بودم ، خلاصه قیافه م کلی بیمار بود !! اسمس دادم نمی شه من و تو فردا صبح بریم ؟! بلافاصله زنگ زد ، فکر کرد مامان اجازه نداده ، گفتم نه حالم خوب نیست نمی تونم شب جایی بمونم ، گفت بیخیال اصلاً نمی ریم !! خدافظی کردیم ، دوباره گریه م گرفت ! رفتم تو رختخواب ! یه ساعت گذشته بود ، هانی اسمس داد که بابا نمی تونه مامان اینا رو ببره ، من می رم باهاشون ، مامان می گه فاطمه رو هم بیار !! گفتم معذرت خواهی کن بگو حالم خوب نیست ، باشه واسه یه فرصت دیگه ... ساعت ۵ بازم زنگید گفت آماده شو میام دنبالت ، هرچی گفتم نمی تونم ، تازه الانم دیگه نمی رسم آماده شم ، اصرار کرد ، آخرم گفت آماده شو دارم میام ، خدافظ !!! رفتم حمام ، وقتی اومدم بیرون هانی رسیده بود ، موهامو خشک و مرتب کردم ، هانی لباسامو اتو کشید و رفتیم... تو راه که می رفتیم فهمیدم داریم می ریم عروسی !!! ازین که لباس نیاورده بودم یه خورده ناراحت شدم که هانی گفت یه جشن ساده س ، زیاد مهم نیست ! یه ساعت تو راه بودیم ، وقتی رسیدیم ، همه رفتن آماده شن ، بازم ناراحت شدم ! اومدم به هانی گفتم چرا بهم نگفتی عروسی ه ه ه ؟؟؟ گفت عزیزم ساده س ! تازه تو هم که حالت خوب نیست ، من ده دقیقه بد میام دنبالت که برگردیم !!! رفتم یه خورده آرایشم رو عوض کردم و رفتیم ... وارد که شدیم یکی یکی باهرکی مامان (مامانه هانی) سلام می کرد منم سلام می کردم و مامان معرفی می کرد... هرچند اونقدر صدا بلند بود که من اکثراً رو نسبتشون رو متوجه نشدم ، همچین جشن ساده ای هم نبود ... خوب بود ، همون موقع روحیه م عوض شد ! ازین که لباس نبرده بودم هم دیگه ناراحت نبودم ، چون اگه برده بودم هم به دلیل حضور تعدادی از آقایون ، نمی شد تنم کنم ! هانی هم که اصلاً تو نیومد ! چند مین بعد اسمس داد که بیام دنبالت ؟ ازونجایی که داشت بهم خوش می گذشت و روحیه م در حال تعویض بود ، گفتم نه نیا !!! یکی دو ساعت گذشته بود ، اسمس دادم که حالا بیا ، رفتیم خونه مامان بزرگ ، چن مین بعد بقیه (خاله ها و دخترخاله ها) هم اومدن و نشستیم تو پذیرایی ، هانی خوابش میومد ، چند بار گفت بریم بخوابیم ، هی گفتم صبر کن چن مین دیگه! هی گفت خوب من برم تا تو بیای ؟؟ باز گفتم صبر کن ! آخر دیدم فایده نداره ! حرفامون تموم نمی شن ! پیشی ه منم چشاش قرمز شده ، گفتم برو بخواب !! از وقتی که رفت ، دو ساعت دیگه هم ما داشتیم حرف می زدیم !!! البته من کمتر حرف می زدم ، چون اولین بار بود می رفتم اونجا و یه خورده خجالت می کشیدم ! رفتم که بخوابم ! خیلی خوابم میومد ، سرمم باز درد گرفته بود ، ولی مگه خوابم می برد ؟!! همیشه همین طوری هستم ! اگه رختخوابم عوض بشه خوابم نمی بره ، بالشت خودمو می خواستمممم ! هانی هم که خواب بود... فکر کنم ساعت چهار و نیم خوابم برد ، ساعت شیش و نیم باز از خواب پریدم !! یه نگاه کردم دیدم هانی بیدار شده بود و بالاسر من (سرش کناره سر من) دراز کشیده بود ، وقتی دید بیدار شدم ، رختخوابش رو آورد کنار من ، یه خورده حرف زدیم ، هانی دستشو می کشید تو موهام ، همین طور که حرف می زدیم ، خوابم برد ، چشامو که باز کردم هانی داشت تو چشام نگاه می کرد ، فکر کردم دارم خواب می بینم ، چن بار چشامو باز و بسته کردم ، نه انگار واقعیت داشت !!! ساعت نه و نیم بود ، پاشدیم صبحانه خوردیم... مامان و خاله ی هانی گفتن می خوایم بریم بیرون ، منم باهاشون رفتم ... رفتیم تو یه بوتیک ، خاله گفت هرچی دوست داری انتخاب کن بخرم واست ، گفتم نه خاله دستتون درد نکنه ، گفت به هر حال من می خوام واست بخرم گفتم بیای که سلیقه ی خودت باشه!! یه بلوز آبی برداشتم ، خاله گفت یکی دیگه هم بردار ، اصرار کرد ، یه تی شرت صورتی هم برداشتم ، بازم گفت بردار ، یه بلوز سفید و مشکی هم برداشتم ... مامان گفت یه چیزی هم از طرف من واسه خودت انتخاب کن ، بازم اصرار کردن ، کلی خجالت کشیدم و قرمز شدم ! این دفعه یه روسری برداشتم که دیدم اونم خاله برداشت !! خلاصه همه ی اینارو خاله واسم خرید ، وقتی رفتیم خونه دیدیم مامان هم واسم یه تاپ و شلوارک خریده بود که من اصلاً متوجه نشده بودم !!! زن دایی هم بهم یه پارچه داد ، اون یکی خاله هم بهم بلوز و شلوار و سارافون داد ... دستشون درد نکنه ، همشون خوشگلن ، همه رو دوست دارم... در کل خیلی بهم خوش گذشت ، همه خیلی مهربون بودن ، خیلی راحت بودم اونجا... . تو راه که برمی گشتیم ، یه چیزی گفتم که هانی خیلی اصرار داشت تو وبلاگم بنویسمش !!! کلی به حرفم خندید بعدشم گفت اینجا بنویسمش !! حالا چون اصرار داشت : بیشتر راه اتوبان بود ، فقط یه قسمت خیلی کوچیکش دو طرفه بود ، یه جای اتوبانه به خاطره اطرافش کم عرض بود و فقط ۲ لاین بود ، می خواستم از هانی بپرسم اینجا هم یه طرفه س ؟؟ پرسیم اینجا یه نفره س ؟؟!!!! . برای هانی : یادته پامو گرفتی خوردم زمین ؟!! برای شما !! : اون روز هانی همش اصرار داشت که باهاش مبارزه کنم ، هرچی گفتم آخه تو که رزمی کار نیستی ، نمی شه ، می گفت نه !! اولش شوخی شوخی یه خورده سربه سر هم گذاشتیم ولی بعد دیگه گفتم خب اشکال نداره ، مبارزه می کنیم !!! چه کنیم دیگه جو گیر شدم !! ضربه های اول دوم و اینا خوب بود (البته واقعی که نمی زدم عقشمو!) یه جایی خواستم پرشی بزنم ، پای عکس العمل (راست) رو که آوردم بالا ، هانی به خیال اینکه با همین پا ضربه مو می زنم ، (نمی دونست که قراره بپرم و با پای چپ بزنم) ، پای راستمو گرفت و منم همزمان روی پای چپم از زمین بلند شدم و ... واااایییی ، فک کن !!!! اون لحظه کلاً تو هوا بودم !! همش تو یه لحظه بود ! همون طوری از پشت خوردم زمین !!! یه دردی تو قفسه سینم و کمرم و سرم پیچید که تا چند دقیقه اصلاً نای تکون خوردن هم نداشتم !! به پهلو هم نمی تونستم بچرخم ، پیشی ه منم کلی ترسیده بود ! همش می گفت تکون نخور !! اولش گریه م گرفت ! بعد خنده م گرفت ! می خندیدم ، هانی هم می خندید ولی با ترس ! که نکنه چیزیم شده باشه !! واسم یه لیوان آب آورد و ... کم کم بهتر شدم ... تا یه هفته بعدشم کمرم درد می کرد !! ضربه هه کاری بود !!! الهی بمیرم ! چن روز بعدش که دوباره خواستیم مبارزه کنیم !!!! هنوز انگشتش درد می کنه !! فکر کنم یه کوچولو رباتش (رباط ؟؟ ) کشیده شده !! آخی ی ی ی . خب دیگه ، تا بعد ... . بعداً نوشت : دوشنبه : دارم با هانی می رم شهرستان خونه خواهرش! احتمالاً فردا برمی گردم... . شیوا کجایی ؟ زنگ زدم نبودی !! سلام نمی دونم این روزا چم شده ! دارم افسرده می شم!! یه حس خیلی بد دارم !! خیلی بد... یه لحظه می خندم یه لحظه چشام پر اشک می شه !! هرکی هر چی بگه زود بهم بر میخوره !! دارم دیوونه می شم ! همین دیشب خودمو کشتم تا خوابم برد ، چهار صبح یهو بیدار شدم ، گریه می کردم ! تا هفت و نیم هشت ، این حدودا هم بیدار بودم ! باز خوابم برد تا ۹ ! این از حال عمومی م !!! شاید به خاطره این حوصله ی آپ کردن هم نداشتم ! البته تو این مدت چند بار اومدم اینجا یه چیزایی نوشتم ، ولی قبل از ثبت کردن همشو پاک کردم ! یک ماه از تاریخ عقدمون گذشته ، روزای خوب و قشنگی رو پشت سر گذاشتیم ، ولی هیشکی این روز رو یادش نیست ! نه مامان ! نه بابا ! نه زهرا ! نه از همه مهمتر پیشی !!! . . نمی دونم آقاهه یهو از کجا پیداش شد و شروع کرد به تمیز کردن شیشه جلوی ماشین من !!! حالا من ماشین رو تازه شسته بودم ! اینقدرم تمیز بود که از دور برق می زد !! هی من ازین ور می گم آقا تمیز نکن ! نمی خواد ! آقا خواهش می کنم !!! هیییییییچ !!! اگه تمیزش هم می کرد خوب بود ! هرچی گل و شل بود به لنگش ، مالید به شیشه ماشین !! شانس آوردم چراغ زود سبز شد رفتماااا نصف شیشه رو نرسید گل مالی کنه !! حالا اینو رد کردم ! رفتم تو یه خیابون جلوی یه نمایشگاه مبلمان ، یه جای پارک سمت چپ بود ! منم با خوشحالی و تعجب ازین که یه دفعه هم راحت جای پارک گیرم اومد از همون سمت راست رفتم اون لاین پارک کردم و با مامان رفتیم مبل ببینیم !! کارمون که تموم شد اومدیم تو ماشین دیدم ای وااای قبض جریمه جلوی شیشه س !! این دیگه واسه چی بود !! هر چی هم نگاه کردم تابلوی پارک ممنوع و ازین چیزا هم نبود !! فقطم ماشین من جریمه شده بود !! نامرد سیزده هزار تومن هم نوشته بود !! خلاصه بد از کلی فکر کردن و اینا فهمیدم که باید ماشین رو برعکس اونجا پارک می کردم !! ینی رو به اصلی !! جل الخالق !!! جریمه هم جریمه های قدیم !! . این هفته اصلاً زبانکده نرفتم ! یه جورایی خسته شدم ! . دیروز با دخترخاله رفتیم پیش استاد ، بهش گفتم از هفته ی دیگه میام باشگاه ، قرار شد سه روز در هفته بهم کلاس بده ! آخه با خودم که فکر کردم دیدم اگه مربی باشم ، کارام یه خورده بیشتر نظم می گیره ! چون لااقل اینجوری مجبورم به خاطره کلاس و شاگردا ، باشگاه رو برم و بقیه برنامه هام رو با کلاسای باشگاه هماهنگ کنم ... . خدایا چرا بارون نمی باره ؟؟!!! هوا شرجی می شه ، ابری می شه ، ابرا بدون اینکه ببارن ازین جا رد می شن و می رن ! خدایا دلم بارون می خواااادددد . ازین که حالم بد باشه ، یکی بهم بگه خوب می شی ، بدون هیچ حرفو کلمه ای اینور و اونورش ، متنفرممممممممممم . دیگه همین دیگه ! سلام چه زود یه هفته گذشتااااا ! دوشنبه ی هفته ی پیش همسری (ازین به بعد جای "میم" می گم همسری! پیشی هم هست البته!! خوشبختانه پروازش یه ساعتی تأخیر داشت! واسه این می گم خوشبختانه که اون موقعی که همسری می رسید ، دیگه بابا رفته بود دفتر ، زهرا و داداشی هم مدرسه بودن صبح از ساعت ۵ بیدار شده بودم ، مگه خوابم می برد ؟!!! شبشم که دیر خوابم برده بود!!! یکی دو ساعت بد بابا رفت ، زهرا هم رفت ... هرچی منتظر شدم داداش نرفت !! صبحانه شو خورد ! اومد نشست پای کامپیوتر ! ای بابا !!! این طور که پیدا بود خیال بیرون رفتن نداشت!!! تو خونه هی رفتم این ور ، هی رفتم اونور ! هی در و دیوار و نگاه کردم ، دراز کشیدم خوابم نبرد ، رفتم آشپزخونه برگشتم تو رختخواب ! دوباره قدم زدم ! یهو همسری اسمس داد بیا درُ باز کن ، همزمان زنگ خونه رو هم زد ! درُ باز کردم و دو پا داشتم ، دوتای دیگه م از داداشی گرفتم همسری که اومد تو ، پریدم تو بغلشششش ، پیشی ی ی ی ی یه خورده وسیله دستش بود که حتماً مال من بود ، همون جا ازش گرفتم و رفتیم تو اتاق بازشون کردم ، تی شرت و شلوارک نارنجی ، خیلی خوشگلن ن ن ، خیلی دوستشون دارمممم ، تاپ و شلوارک زرد و یاسی هم بود بعد از اینا پیشی رو بردم تو آشپزخونه و اولین صبحانه ی مشترکمون رو با هم خوردیم با هم دیگه ناهار درست کردیم ، اولین پلو قیمه !!! داداشم که اصلاً از اتاقش بیرون نمی یومد !! نزدیکای ظهر بود که پیشی گفت شب نخوابیده و می خواد بخوابه!! گفتم بره رو تخت خودم بخوابه ، رفت ... زنگ زدم به بابا گفتم کی میای ؟؟؟ گفت کار دارم ظهر نمیام (ای ول نشستم رو تخت زهرا ، همش پیشی خودمو نگاه کردم از اون موقع تا حالا هم تقریباً هر روز همدیگرو می بینیم ، ولی من فقط یه بار پنج شنبه رفتم خونشون ، مامان که برگشت بیشتر می رم . یه شب که داشتیم از جاده ساحلی می رفتیم ، یه چراغای جدید توی آب کنار ساحل اون طرفی دیدم ، به همسری گفتم اینا چیه ؟! گفتش که یه قایق بزرگه که رستورانش کردن ، می خوای بریم؟؟؟ منم از خدا خواسته گفتم بریمممم حالا من می گم از این کنار رودخونه رفتن شانس نداریم ما ! نگید نه ! یه بار دیگه هم رفته بودیم ریورساید(رود کنار) یه خورده زود رفته بودیم ، چون زیاد وقت نداشتیم ، گارسونه گفت یه نیم زود اومدید ! اون شب از اونجا رفتیم ! چن وقت بعد رستورانه افتاد تو طرح جاده ساحلی و کلاً با خاک یکی ش کردن !! کلی تو اون رستوران من خاطره داشتم !! بچه که بودم با مامان و بابا می رفتیم ، همیشه هم کنار پنجره می نشستم و رودخونه رو نگاه می کردم ، انعکاس چراغها توی آب رو می دیدم ، پارک جزیره رو نگاه می کردم ، که همیشه بد از شام از روی پل معلق پیاده می رفتیم پارک ! آخی ی ی ی یادش به خیر !! (البته پارکش خیلی وقته تعطیل شده و الان قراره موزه بشه!) . این چن روز که مامان نیست همش من آشپزی می کنم ! ظرفارو می شورم ! کلاً خونه داری می کنم دیگه ! هر غذایی هم که درست کردم ، باره اول بود ، همشونم خوب شدن !!! البته اینو بقیه گفتنااا ! فک نکن دارم از آشپزیم می تعریفم!! . امروز رفتیم آتلیه چند تا از عکسارو انتخاب کردیم واسه روتوش !! احساس می کنم عکسایی که خودمون تو خونه گرفتیم خیلی خوشگلتر از اونان! همسری هم همین نظر رو داره . دلم واسه مامانم تنگ شده ه ه ه ه خب دیگه خیلی طولانی شد !! کلی حرف دارم هنوز ، ولی خب ...! دیگه بریم سر درسمون !!! هوووففففف ! درس دوم : soil خاک unemployment بيکاري thousands of خيلي زياد سلام به کتاب بغل دستی م نگاه کردم دیدم یه عالمه توش با مداد، فارسی نوشته ! ینی فیلد شده بود ؟؟؟ کتاب های ما همون موقع رسید ! خیلی گذری نگاش کردم ! چرا لغت هاش این طوری شده ؟!!! دیگه فارسی توش نوشته نیست ! از بغل دستی م پرسیدم شما ترم پیش فیلد شدین ؟؟ گفت تصادف کردم به امتحان نرسیدم ! ولی خیلی سخته ! کلاً این ترم با تمام ترم های پیش فرق داره ! گرامرش آسونه ها ! ولی لیسنینگش و لغت هاش وحشتناکه !!!! من که درست حرفای استاد رو متوجه نمی شدم ! سر کلاس هم همش به این فکر می کردم که اصلاً واسه چی دارم زبان می خونم ؟!!! کلی ناامید شده بودم ! شب که با "میم" حرف زدم گفت همیشه اولش همین طوریه ! احساس می کنی سخته ! یکی دو جلسه که بگذره راه می یوفتی و ... یه عالمه بهم امید داد... (قربونش بشم :-*) منم که قول داده بودم اگه ترم پیش رو قبول شدم ، لغت های هر درس رو اینجا بنویسم !!! خودمم توش موندم حالا !!! آخه فارسی نداره ! باید از دیکشنری پیدا کنم ، بنویسم اینجا ! می نویسیم دیگه ! حرفی نیست ! :) اما این دفعه آخره پست !! . "میم" جونم رفته سفر ، دیروز قرار بود ناهار بیاد خونه مون ، از صبح یه عالمه عکس آماده کرده بودم که وقتی اومد با هم ببینیم ، کلی برنامه ریزی کرده بودم که چکار کنیم !!! ولی وقتی اومد گفت ساعت ۳ پرواز دارم باید زود برم !! یه ساعتم پیشم نبود :( یکی از دوستاش بلیط رو همون موقع گرفته بود ، واسه همین خوده "میم" جان هم نمی دونست :( این شد که رفت ! :( . امروز صبح هم مامانم رفت مشهد ! کلی دلم گرفته :( نه مامان هستش نه "میم" ... نمی دونم این چند روز رو چطور بگذرونم ! :( . امروز عصر با زهرا و دختر خاله رفتیم واسه زهرا کفش و لباس ورزشی بخریم واسه تو سالن ... ماشین رو گذاشتم طبقه سوم پارکینگ ! رفتیم خرید کردیم و برگشتیم ، هوا تاریک شده بود ، به پارکینگ که رسیدیم دیدیم ای بابا ! برق رفته !!! حالا چطوری باید این سه طبقه رو می رفتیم بالا که به ماشین برسیم !!! اولش خو می خواستیم با آسانسور بریم ، هیچ کدوممونم حواسش نبود که برق رفته و آسانسور هم با برق کار می کنه !!! :دی دمه راه پله وایساده بودیم فکر می کردیم که اگه ازین پله ها بریم بالا ، سالم می رسیم طبقه سوم یا نه !!! چند بار سه چهارتا پله رو می رفتیم بالا ولی هنوز به پنجمی نرسیده بودیم همشو برمی گشتیم ! :دی خلاصه یه نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا اینکه یه خانواده ی محترم رو دیدیم که می خوان از پله ها برن بالا ! ما هم از خدا خواسته خودمون رو چسبوندیم بهشون و با هم رفتیم بالا !!! طبقه دوم که رسیدیم اونا رفتن تو همون طبقه و ما دوباره تنها شدیم ! دیگه به اینجاش فکر نکرده بودیم !!! نمی دونستیم بریم بالا یا برگردیم !!! هر سه تایی مون با هم شروع کردیم دویدن به طرف طبقه سوم و تو راه در ماشین و باز کردم و پریدیم تو ماشین و درُ قفل کردم !!! کلی ترسیدیم و خندیدیم !! :دی . رفته بودیم تو یه بوتیک ، فروشنده هاش دو تا دختر بودن ! از همون لحظه ی ورودمون احساس کردم یکی از دخترا چشم ازم برنمی داره و همش داره نگاه می کنه !! چن بار نگاش کردم ، تا نگاه می کردم ، یه جا دیگه رو نگاه می کرد ! دفعه ی آخر چش تو چش شدیم ! دختره گفت می شه بیای جلوتر ؟!!! گفتم بفرمایین !! گفت چقدر چهره ی شما شبیه سوسانو هست !!! بد به دوستش گفت شبیه سوسانو نیست ؟؟!!! دوستش گفت واااای آره ه ه ه !!! اومدیم بیرون !! (با خودم گفتم اگه سوسانو شبیه من بود دیگه چی می خواست !!!!! :دی ) . خب دیگه بریم سراغ درس ! درس اول : سلامممم منو بگو فکر کردم الان بعد از ۵ روز که میام نت یه عالمه کامنت دارم !!! زرششکک !! راستی عیدتون مبارک !! نماز و روزه هاتون قبول باشه ! کسی که نیومد به من تبریک بگه ! لااقل من بهتون تبریک بگم ! . خب از کجا بگم ؟؟!! اول ازون شب که رفتیم خونه "میم" جان !! افطاری و نماز و شام ... با خواهر شوهر وسطی جان ! رفتیم تو اتاق ... خواهر شوهر کوچیکه هم اومد ... یه خورده حرف زدیم ، بد مادر شوهر جان تشریف آوردن ، فرمودن فاطمه جان ! ما می خواستیم شما تا قبل از عید عقد کنید ، اعتبار آزمایشتون هم که تا ۳۱ شهریوره و ... حالا اگه حرفی نداری همین فردا پس فردا بریم محضر عقد کنید ، من با مامان و باباتون صحبت کردم ، گفتن اینکه سفره رو بذاریم واسه عروسی مشکلی نداره و عقد محضری باشه ! چون ما هم عذا داریم هم پسر عمومون توی بیمارستان بستریه !!! با این همه اوصاف حرفی نمونده بود که من بزنم !!! مادر جان (مادر شوهر) گفتن اگه مشکلی داری بگو ! گفتم نه ! با سفره ش مشکلی ندارم !! تازه واسه عروسی باشه بهتره !! اینکه جشنمون هم خلوت و خودمونی باشه ، بازم مشکلی ندارم ! ولی از لباس و آرایشگاه و آتلیه نمی تونم بگذرم !! یه خورده اینجاهاش داشت بحث می شد که "میم" اومد تو اتاق گفت چی شده ؟؟ منم گفتم جریانو ! "میم" گفت باشه ! اینا مسئله ای نیست ... وقتی داشتیم می رفتیم ، مادر جان یه تاپ و یه شلوار بهم کادو دادن... . فردا شبش (پنج شنبه) "میم" جان اومد دنبال من و مامان رفتیم سرویس طلا بخریم ، سرویسم رو سفید برداشتم... مامان هم همون موقع واسم النگو خرید... . جمعه رو مهمون داشتیم ، خاله اینا خونه مون بودن . شنبه صبح بازم "میم" اومد دنبال من و مامان رفتیم لباس خریدیم ، لباسم بنفش و یاسی بود ، خیلی دوستش دارم ، خوشگله ... ، از اولشم دلم می خواست یه لباس یاسی بخرم ، البته بنفشش بیشتره ! ولی خب خوشگله. ظهر رفتیم آرایشگاه نوبت گرفتیم ، قرار شد یکشنبه ظهر برم ابروهامو بردارم و دوشنبه هم ساعت یک برم که واسه ۳ آماده باشم ، آخه سه و نیم محضر نوبت عقد داشتیم... همون شنبه عصر من و زهرا رفتیم بازار ، زهرا لباس خرید، مامان هم پول داده بود واسه "میم" ساعت بخرم ! یه ساعت اسپریت خوشگل واسش خریدم ! البته ناگفته نمونه که بنده بیست تومن از جناب "میم" جان طلب داشتم که علارغم پافشاری های فراوان اینجانب پرداخت نمی کرد !! به همین دلیل یه ساعتی رو برداشتم که قیمتش بیست پنج تومن از اون پولی که مامان داده بود کمتر بود و به این ترتیب بدهی "میم" جونم رو به خودم پرداخت کردم !!! :دی (با پنج تومن سودش البته!!!:دی) . یک شنبه عید بود ، هر سال عید فطر ناهار خونه مامان بزرگ اینا جمع می شیم ، الهی بمیرم مامان بزرگم شب عید حالش بد شده بود و بیمارستان بستری بود ، قرار شد بد از ناهار همه ازون جا برن عیادتش ، جاش خیلی خالی بود ، مخصوصاً سر سفره ناهار... منم که همون ساعت که باید می رفتیم عیادت ، نوبت آرایشگاه داشتم ، نتونستم برم بیمارستان ! رفتم آرایشگاه ، چه روزیم بود !!! توفان شده بود ! یه عالمه درخت شکسته بود !! ابروهامو برداشتم ، صورتمم اصلاح کردم ، ماسکم گذاشتم که جوش نزنم چون اولین بار بود اصلاح می کردم !! اینم بگم که صورتم خیلی کم مو بود ! واسه همین تا حالا اصلاح نکرده بودم ! یه وقت فکر نکنین ازین دختر سیبیلوها بودمااا !! :دی تازه آرایشگره هم می گفت تو چی رو می خوای برداری آخه صورتت که هیچی نداره !! بدشم که رفتم خونه اون یکی مامان بزرگم! به خیال خودم خیلی تغییر کرده بودم !! مامان گفت تو که همونی ! :دی . خاله گفت ینی چی ؟ گفتم آرایشگاه بودم مثلاً ! ابرو و اینا !!! گفت اصلاً عوض نشدی !!! واسه همه توضیح دادم که لباسم چه شکلیه و همین طور سرویسم ! . یک شنبه شب با اینکه خیلی خسته بودم خوابم نمی برد ! فرداش عقد بود ، کلی استرس داشتم !!! یه عالمه با "میم" حرف زدم ، هردومون استرس داشتیم ... من که دست و پام یخ شده بود از استرس !!! صبح که بیدار شدم به مامان کمک کردم تا ظهر ، بدم "میم" و خواهر جانش اومدن دنبالم رفتیم آرایشگاه ! سر ساعت یک اونجا بودیم ، منشی گفت شما چند نوبت داشتین ؟؟؟ گفتم یک که سه آماده باشم ، دفترشو باز کرد گفت اشتباه نوشتن سه واسه پنج !!! ولی زنگ می زنم تا سشوارت تموم بشه ، اون خانومه هم میاد (واسه شنیون) اینم بگم که نگفته بودم عروسم !!! وگرنه اینطوری نمی شد و اصلاً خوده لی لی خانوم (مدیرش) تمام کارام رو انجام می داد !!! خانومه که اومد واسه سشوار ، گفت خانومی موهاتو مشکی کردی ؟؟؟ من : نه !! -- مطمئنی؟؟؟!!! ---- بله ! چند لحظه بد : -- مطمئنی موهاتو مشکی نکردی ؟؟؟ ---- بله !! چطور مگه ؟؟؟ -- هیچی !! چند لحظه بد : -- چیکار کردی موهاتو ناقلا ؟!!! ---- .... !!! (فکر نکنین می خوام بگم موهام خیلی مشکی هستناااا !!! ولی خب هستن !!! :دی ) سشوار تموم شد !! منو خواهر شوهر جان از هر دری سخن گفتیم ! این خانومه نیومد که نیومد !!! ساعت هم چنان جلو می رفت و خبری نبود !!! سه و ربع خانومی که تخصص گریم داشت تشریف آورد !!! حالا موهام درست نشده بود و یه ربع بدشم باید محضر می بودم !!! رفتم اتاقه آرایش ! گفت می خوای غلیظ باشه یا ملایم ؟؟؟ گفتم خیلی ملایم !!! خوابیدم و گریمم شروع شد !! چند مین بعد "میم" جان زنگ زد ، برداشتم ! دمه در بود و فوق العاده عصبانی !!! گفت پس چرا نمییییییاااای ی ی ی بیروووون ؟؟؟ مردم منتظرن تو محضر !!! گفتم موهام مونده !! گفت ول کن بیااااا !!! "میم" قطع می کرد مامان زنگ می زد ! مامان قطع می کرد بابا زنگ می زد !!! خلاصه هم منو دیوونه کردن هم خانومه رو !!! خانومه گفت مگه عروسی ی ی ی ی ؟؟؟؟ هیچی نگفتم !!! کم کم دستام داشت می لرزید !!! یه ربع به ۴ شده بود ! خانومه گفت کاره من تقریباً تمومه ! لباستو تنت کن ، موهاتو درست کن ، دوباره بیا اینجا ! هم چک بشی هم فیکس !! گفتن موهات چه مدلی باشه ؟؟؟ چون موهام کوتاه بود گفتم از پشت یه ذره باز باشه ، تو گردنم باشه ، از بالا مدل دار باشه ولی به سرم نچسبه و شلوغ باشه ! جلفم نباشه !!!! وسط کارش باز بابا زنگ زد !!! گفت محضر داره دیگه می خواد بندازتمون بیرون !!! کجااااایییین ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم تو راه !!!! ۵ مین بد کاره موهام تموم شد و با خواهر شوهر جان دویدیم طرف ماشین !!! حین دویدن مانتو رو روی لباسم تنم کردم و شالمو انداختم سرم !!! با همون سرعت پریدیم تو محضر و نشستیم سر جامون !!!! عاقد هم یه سرعت شروع کرد به خوندن!!! :)) من که تازه داشتم نفس می کشیدم !!! اصلاً حواسمم به عاقد نبود !! فقط یه چیزایی می خوند می گفت عروس خانوم قبول دارین ؟؟؟ منم می گفتم بله !!! قرآن رو ببوسیدم و باز کردم ، یکی دو آیه ازش خوندم ، عاقد یه چیزایی گفت ! بد گفت وکیلم ؟؟؟؟ که یکی گفت عروس رفته گل بچینه !!! قرآن رو نگاه کردم و گفتم با اجازه ی پدر و مادرم بله ... یه نفس عمیق کشیدم ... همه دورمون جمع شده بودن ، تبریک می گفتن ، کادو می دادن ، شیرینی تعارف می کردن ... هیچ وقت اون لحظه ها رو یادم نمی ره ... تو راه که می رفتیم آتلیه "میم" جان گفت ببینمت ؟؟؟!!! چقدر خوشگل تر شدی !! اینقدر عجله کرده بودیم که وقت نشده بود همدیگرو نگاه کنیم ... یکی دو ساعت آتلیه بودیم ، یه عالمه عکس گرفتیم ، وقتی اومدیم خونه ، از در که وارد شدیم ، آهنگی رو که من و "میم" خیلی دوستش داشتیم زهرا واسمون گذاشته بود ، لحظه های قشنگی بود... بازم یه عالمه عکس گرفتیم ، تو اتاق ، خیلی خوشگل شدن ، خیلی دوستشون دارم ، چون خودمون طرح می دادیم ، احساس می کنم خیلی از عکس های آتلیه بهتر شدن . البته هنوز اونا رو ندیدیم ... . امروز دو روز از عقدمون گذشته ، این دو روز خیلی بهمون خوش گذشت ، دیروز من خونه "میم" بودم ، عصرشم رفتیم بیرون ، واسم لباس خرید ، یه خرده هم رفتیم تو پارک نشستیم ، سیب زمینی خوردیم ، بد اومدیم خونهی ما ، شب که رفته بود ، خوابم نمی برد ، یه عالمه دلم تنگ شده بود ... امروز رفتیم محضر سند رو گرفتیم ، وقتی "میم" شناسنامه مو بهم نشون داد که اسمش توشه ، کلی هیجان زده شدم و جیغ کشیدم !! :دی اولش متوجه نشدم شناسنامه ی منه ، آخه اصلاً به اینجاش فکر نکرده بودم :دی اصلاً یادم نبود که اسممون میره تو شناسنامه ی همدیگه ! واسه همین خیلی هیجان زده شدم... بدش امدیم خونه ی ما ، ناهار خوردیم ... تا عصر پیشم بود ، خیلی خوش گذشت... کلی خندیدیم !! یه عالمه عکس نگاه کردیم و ... الانم که باز دلم تنگ شده ... دلم تنگ شده ... . وقت ندارم این پست رو بخونم و چک کنم ، اگه اشتباه تایپی یا نیاز به ویرایش داره ، معذرت ... اول از همه اینو بگم که با نمره ی ۸۱ قبول شدمممم همین !!! امروز تولد منه !! هیشکی بهم تبریک نگفت البته تولده واقعی م دی ماه هستااا ! ولی خب تو شناسنامه شهریوره ! هر سال به همه می گم بابا جان من دو تا تولد دارم ! می خواستین شناسنامه مو اینطوری نگیرین ، گوششون بدهکار نیست که نیست !!! نمی گن من دو تا تولد می خوام ؟؟!! . امشب خونه "میم" اینا دعوت داریم من چی بپوشمممم ؟؟؟؟ دیشبم خونه خاله بودیم ، همه بودن ، خیلی شلوغ بوووددد . "میم" جان می گن : من حوصله ندارم دوباره آزمایش بدم !! آخره همین ماه عقد می کنیم !!! . ای بابا
پرنسس خانوم منو به یه بازی دعوت کردن ، البته این بازی رو من قبلاً انجام دادم ، یا یه چیزی تو همین مایه ها ، ولی خوب به خاطره پرنسس جان دوباره انجامش می دم ۱ - بهترین فیلمی که تا حالا دیدم : یادم نیست !! ۲ - بهترین درسی که تو دانشگاه خوندم : مساحی و نقشه برداری رو از همه بیشتر دوست داشتم ۳ - سمج ترین فردی که تا حالا باهاش در ارتباط بودم : دو تا از بچه های دانشگاه !! یکی ش هم رشته ایم ، یکی ش یه رشته دیگه ! ۴ - وحشتناک ترین صفحه عمرم : وقتی در تابوت رو باز کردیم و دایی م رو واسه اولین بار اون تو دیدم ... ۵ - بهترین سفری که تا حالا رفتم : تابستون ۸۷ که با دوستام رفتیم اصفهان و زنجان سال ۸۴ ... ۶ - خوشمزه ترین غذایی که دوست دارم بخورم : ماهی ۷ - خوش اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدم : بابام ۸ - بی مزه ترین غذایی که تا حالا خوردم : غذای بی مزه نخوردم ! ۹ - با حالترین فرد تو اقوام فامیل : بابام ! دایی ! عمو ! آدم با حال زیاد هست تو فامیل ! ۱۰ - شیرین ترین روز عمرم : وقتی به دنیا اومدم ۱۱ - ورزش مورد علاقه ام : تکواندو ، شنا به شرطی که عمیق نباشه ! چون از آب می ترسم ۱۲ - باتأثیر ترین فرد توی زندگی م : بابا ۱۳ - بهترین خواننده مورد علاقه م : احسان خواجه امیری ، سیاوش قمیشی ، دیگه یادم نمیاد ! ۱۴ - بهترین بازیگر مرد مورد علاقه م : محمدرضا فروتن ۱۵ - بهترین بازیگر زن مورد علاقه م : نمی دونم !! ۱۶ - مسخره ترین ورزش از نگاه خودم : شطرنج ! که هیچ وقت نفهمیدم چرا جزء ورزشاست ! ۱۷ - گران ترین کادویی که برای دیگران خریدم : کادو های روز مادر !! ۱۸ - کادوی مورد علاقه م (دوست دارم برام بخرن) : لباس ! ساعت (مارک باشه لطفاً ) ۱۹ - تلخ ترین روز عمرم : مربوط به همون دایی م می شه ! ![]()
احساس کردم فقط یه لحظه چشامو باز و بسته کردم ! ولی هانی می گفت پاشو رسیدیم !!! دلم می خواست تا صبح همون جا رو پاش بخوابم...
منم که گوشی م سوخته !!! با اینکه این همه خوابم میومد ، دیگه مگه خوابم می برد ؟؟!!!
!! اینقدر تو حیاط نشستم که خوابش ببره بعد بیام تو ، همین طورم شد !!![]()
![]()
هرچند آمادگی شرکت در کنکور رو ندارم ، اما دفترچه گرفتم ، که اگه تو این سه ماه باقی مونده تصمیم گرفتم بخونم ، جایی برای پشیمونی وجود نداشته باشه ! اصولاً احساس پشیمونی با روحیه م سازگار نیست ! برای همین همیشه سعی می کنم ، کارام رو طوری انجام بدم که بعدها پشیمون نشم ، اما گاهی اوقات یه کارایی می کنم که بعد مثل ... پشیمون می شم !!! خب پیش میاد دیگه !!
تمام خونه دودی شد !!![]()
یادته دوتایی چقدر گریه کردیم ؟!!!
یه جایی ش من واقعی گریه کردم ، متوجه نشدی ها !!! (به خاطره همون حرف که بهم زدی ، بد گفتی شوخی کردم)![]()
![]()
![]()
![]()
بعدشم رفتیم بستنی خوردیم ، ناهارم اومدیم خونه ی ما ، البته قرار بود بریم خونه ی هانی ، ولی خب چون من ظهر باید می رفتم باشگاه و لباسم همرام نبود ، اومدیم خونه ما...
اصلاً اینجا اینقدر هوا گرمه که بخواد بارونم بباره ، تو همون لایه های بالایی بخار می شه و برمی گرده !!!
آخی ی ی ی ! دیگه اخرش می گفت آفرین بذار بخوابمممم
!![]()
![]()
![]()
نمی خواااممممم![]()
![]()
![]()
، (داشته باشین ! چن روز بعد از همون واقعه !!! ) هانی خیلی اتفاقی دستشو آورد جلوی ضربه ای که من داشتم با پا می زدم ، چون دستش رو مشت نکرده بود و گارد نداشت ، پام خورد به انگشتش و ...![]()
.![]()
ادامه مطلب
) گفت که فردا ۵:۴۵ صبح پرواز دارمممم ، به محض اینکه رسیدم میام خونه تون ، منو بگو اینقده خوشحال شدمممم ، گفتم عزیزم بدو برو واسم سوغاتی بخر که داری میای ی ی ی![]()
![]()
ینی چی ؟؟!!!
و دویدم طرف در !
![]()
همه هم اندازه ی اندازه بودن
مرسی پیشی ![]()
من معمولاً پنیر خامه ای رو با عسل می خورم ، اون روز هم همین کارو کردم که همسری گفت اَ اَ اَ اَ این چیه می خوری ؟؟!!!
آخرشم مجبورش که کردم امتحانش کنه هیچ ،خوششم اومد! ![]()
) ، زنگ زدم بیمارستان واسه مامان بزرگم (جراحی چشم داشت) ، زنگ زدم به خاله ، بعدشم زنگ زدم به مامانم که مشهده آمار دادم و ... رفتم تو اتاق سراغ پیشی جونم که ... ای بابا !!! خوابش برده بود !! ![]()
، اینقدر نگاااششش کردمممم تا ظهر شد
، زهرا که اومد واسه ناهار بیدارش کردم و ... تا عصر پیشم بود ، خیلی روز خوبی بود...![]()
واسه شام رفتیم اون یکی جاده ساحلی ، ماشین رو پارک کردیم و راه افتادیم ، پیاده روی ش یه خورده زیاد بود ، منم که با کفش پاشنه دار بودم ، پاهام داشت می ترکید دیگه ! آخه از عصرش بیرون بودیم ، همش داشتم فکر می کردم ، الان که رسیدیم اونجا می شینم استراحت می کنم ، پاهام خوب می شه
تازه جلوتر که رفتیم دیدیم رستورانه ۲ طبقه س ، و طبقه بالاش رو بازه و به همسری گفتم بریم بالا بشینیم ، رفتیم تو ... آقاهه گفت شام از دوشب دیگه !!!!
منو بگو ! این همه نقشه کشیده بودم ! این همه امید و آرزو داشتم !
اَ اَ اَ اَ تمومه اون راه رو برگشتیم ! تو ماشین که رسیدیم دیگه کفشامو درآوردم از پام !! آخی پیشی جونم با یه دستش رانندگی می کرد با یه دستش پاهای منو ماساژ می داد
آخرم رفتیم پیتزا خریدیم نشستیم تو پارک خوردیم !!
حالا تا روتوش بشن صبر می کنم ببینم چی می شه !!!
خدا کنه خوب شن !
مامان پس کی برمی گردی ؟؟؟ ![]()
![]()
brake ترمز chemical شيميايي
Conserve ذخيره کردن count on توسعه دادن
crime جنايت decade دهه
decrease کاهش definitely قطعاً
depend on توسعه دادن destroy خراب کردن
distribution پخش ، توزيع the environment محيط
growth رشد ، افزايش headlight چراغ جلو ماشين
heat گرما insect حشره
issue مسئله ، موضوع labor force نيروي مجبور به کار
let down م....... nation ملت
natural طبيعي organize سازمان دادن ، درست کردن
petrochemical پتروشيمي petroleom نفت خام
pollute آلوده کردن population جمعيت
repair تعمير resource منبع
shall بايد skilled ماهر ، باتجربه
give sb one,s word قول دادن براي چيزي
abbility توانايي ، لياقت
applause کف زدن ، تشويق کردن
appointment قرار ملاقات
audience حضار
depression افسردگي
disaster حادثه ي بد
dizzy گيج
educated تحصيل کرده
emotion هيجان
entertain سرگرم کردن
experience تجربه ، آزمايش
focus متمرکز کردن
however به هر حال
humor شوخی
impress نشان، اثر
inspire القا کردن
instruct راهنمایی کردن ، یاد دادن
massage ماساژ
medication دارو
mental هوشی ، فکری
offer پیشنهاد ، عرضه
painkiller
permission اجازه
physician پزشک
possible ممکن ، مقدور
present ارائه کردن
psychologist روانشناس
resemble شباهت داشتن
sincerely صادقانه
specialist متخصص
speech گفتار ، صحبت
splitting headache
sprain پیچ خوردن ، رگ به رگ شدن
touch لمس کردن
treat رفتار کردن ، درمان کردن
at the moment همین الان
ادامه مطلب
گفت لباست چه رنگه ؟؟؟ لباس رو نشونش دادم ! گفت واااای چقدر لباست خوشگله !! از کجا خریدی ؟؟؟ این جنسی خیلی تو تن خوشگل می شه ! مخصوصاً تو تن تو که مانکنی !!!
وایییییی نمی دونین "میم" چطوری رانندگی می کرد !!! با چه سرعتی رفتیم !!!! حتی فرصت نشد نگام کنه ببینه چه شکلی شدم !!! :دی
تازه به خودم اومدم !!! قلبم داشت از جاش کنده می شد !!! نمی تونم حالی که اون موقع داشتم رو توصیف کنم ! به نفس نفس زدن افتادم ! همون طور که به قرآن نگاه می کردم یاده بچگی هام افتادم ، مامان و بابام ، بزرگ شدنم ، لحظه هایی که با "میم" بودیم ، حرفامون ، خاطره هامون ، دوباره صدا اومد : عروس خانوم وکیلم ؟؟؟ گفتن عروس رفته گلاب بیاره !!! تو آیینه "میم" رو نگاه کردم ، معلوم بود استرس داره ، سرش پایین بود ، دوباره قرآن رو نگاه کردم ، از خدا خواستم کمکمون کنه ، ازش خواستم به همه ی اونایی که همدیگرو دوست دارن کمک کنه... صدا اومد عروس خانوم وکیلم ؟؟؟؟ قلبم تند تند می زد ! به راحتی حرکتشو تو سینه م احساس می کردم ، زیر زبونی هم بهم دادن ، زن عمو گفت بگو دیگه ! باره سوم بود ... خاله گفت بگو ...
هیششششکی منو دوست نداره
هیشکی بهم کادو نداد !!
نمی خواااااااممممممم ![]()
حالا خوبه یکی ش شهریوره یکی ش دی !! این همه فاصله دارن !!! می شه هر دوشو جشن گرفت !!
ولی کو که یکی به من اهمیت بده !!!
حالا خوبه تا همین سه چهار روز پیش به همه اعلام کردم که تولدمه ها ! همه هم گفتن برو بابا تو دی ماه هستی !
خو یه تبریک خشک و خالی بگین چی ازتون کم می شه ؟!!! ها ؟؟
فقط بلدن بگن عروس خانوم ! واسه عقدت دعوتمون نکردی فلان می کنیم بهمان می کنیم !!
همچین که منو می بینن یاده جشن و عقد و اینا می یوفتن ولی تولدمو تبریک نمی گن ! ![]()
![]()
برای اولین بار یه عالمه ظرف شستم !!!![]()
خو من چه جوری می تونم تو این یه هفته باقی مونده آماده شم ؟؟؟ نه شما بگید !! اصلاً می شه ؟؟؟؟
![]()
من زیاد فیلم نگاه نمی کنم ! از همه فیلم ها هم خوشم میاد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(آب بازی!!
)
(یه ساعتم خریدم خیلی گرون بود
)![]()
| Design By : Night Skin |

